تبليغاتX
همیشه بهار
یاد من باشد تنها هستم تنهای تنها ماه بالای سر تنهاییست

باز غمگين مي شوم

از چهره ام معلوم است

و چه زود چهره ام لو مي دهد دردم را

و چه زود آغاز مي شود

سوال هاي بي جواب

كه چرا غمگيني؟؟!!!

و چقدر خسته ام از تكرار جواب

و سنگيني بار نگاه ...

و چه اصراري دارم

كه باور كنند حرفم را

و نگويند دروغ چيز زشتي است

و بفهمند دردم را

و نگويند ، دردت از بي دردي است

حواست جاي ديگريست

و نخواهند كه اينجا باشم

در ميان آنها

و دلم دور از همه انسانها

در گوشه زندان تنها

و نخواهند بخندم

با كوله باري از غم ها...

و چرا تازگي ها

زود دلم ميگيرد

زود اشكم جاريست

و چرا من هر وقت غمگين ميشوم

شعري ميگويم

و چقدر در شادي

شعر گفتن سخت است

شايد در نظرم

شعر گفتن پايان یک درد است....

 

"همیشه بهار"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 23:57  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 23:0  توسط همیشه بهار | 

شب بود

و در ظلمت و تاريكي شب

نوري مي ديدم ...

مطمئنم نور ماه نبود

سايه اي تند گذشت

سايه بي نور چه معنا دارد

پس چه بود

تا لب پنجره رفتم

آسمان را ديدم

ولي ماه نبود

گفته بودند كه ماه بالاي سر تنهاييست

من كه تنها بودم

اما.....

مطمئنم نور ماه نبود

گوشه پنجره را باز گذاشتم

 تا نور بيايد به درون

سايه اي باز گذشت

مدتي غافل،

گذر سايه را تماشا كردم

ديگر نور نبود

ديري نگذشت

باز نور را ديدم

نور آرام آمد به درون

سايه ديگر رفته بود

همه جا روشن بود

گاه مي انديشم

كه شايد آنشب

سايه همان شيطان بود

آن حكايت دل من بود

و آن نور خدا بود

 

"هميشه بهار"

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 23:31  توسط همیشه بهار | 

باز از كوچه بن بست دلم

كودكي مي گذرد،

كودكي بازيگوش

كودكي سنگ به دست

دل من باز شكست ...

ديگر اين شيشه بند زده چه اهميت دارد ؟

هر كسي آمد و رفت

سنگي زد،

شكست ....

و چقدر آدميان بي رحمند

كودكان گستاخند

و چرا آه دل من نگرفت دامن كس را

دائما مي شنوم

صداي پايي،

و در پي آن صداي خرد شدنش را

هر دفعه آرامتر

هر دفعه راحتر...

بار اول كه شكست

صدايش تا كوچه باغ هاي وجودم پيچيد

و چه راحت بعضي مي شكنند اين دل را

وچه كس مي داند

به كدامين جرم، مي شكنند؟

دل غم ديده ي من

افسوس ...

كاش مي دانستم !!

و باز صداي خرد شدنش در سرم مي پيچد

ديگري آمد و رفت

كودكي سنگي زد

دل من باز شكست .....

 

 "همیشه بهار"

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 12:53  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 1:21  توسط همیشه بهار | 

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما                     همیشه منتظریم و کسی نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 1:22  توسط همیشه بهار | 

"من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد"

وبه اندازه يك كوه سنگين است

كوله بارحرفهاي كهنه ام

و به اندازه يك رود سخن ها دارم

و به اندازه ي جاده بي پايان

راه در پيش دارم

من به اندازه يك ابر بهاري مي گريم

وقتي مي فهمم كه كسي نيست

كه به من گوش دهد

و فرياد تنهاييم را در باد احساس كند

وقتي مي فهمم كه پنجره آرزوهايم را

رو به وسعت دشتي باز كرده ام

كه تنها در خود گل آفتابگردان مي روياند

و به اندازه يك صبح بهاري مي خندم

وقتي مي فهمم كه يكي از ته باغ دل من

يك سبد سيب مي دزدد

و بازهم مي خندم

وقتي مي فهمم دزد باغ دل من

شبها در ته باغ مي خوابد

ناله هايش تا صبح

خبر از سردي و خاموشي اين دل دارد

و صداي تپش قلبش

تا بلنداي درختان دلم مي پيچد

و نفسهايش گرمي باغ من است 

حال ديگر او رفته است

گريه ام مي گيرد وقتي مي فهمم

دزد باغ دل من بي خبر آمد ورفت

از كدامين در وارد شده بود

آري ، اينبار درهاي باغ را خواهم بست

تا هر كسي سرزده وارد نشود

چه كسي مي داند

شايد اينبار در زد

و من خود گشودم در را

باغ من خاموش است

سالهاست كه ديگر سرد است

گرمي باغم رفت

ميوه هايم همه كال

و درختانم همه سرما زده اند

منتظر مي مانم، منتظر مي مانم

تا كه او برگردد

و آنوقت هست كه از او مي پرسم

غير از سبدي سيب

دگر ، چه چيزي دزديد؟!....

 

"همیشه بهار"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 16:15  توسط همیشه بهار | 

و همچنان صدايش در گوشم مي پيچد

برو و باز نگرد ...

آنشب دير آمده بود

خسته و كوفته بود

و اي كاش ، تمامش خواب بود

با نگاهش ميگفت

كه سخن ها دارد

و در آن گوشه تنهايي پارك

لحظه اي چند گذشت

و اين بار بغضش تركيد

برو و بازنگرد...

از خودم مي پرسم كه چرا هيچ نگفت

و چرا ساكت و آرام نشست

و به من مي نگريست

لرزشي در بدنم حس كردم

دست و پايم لرزيد

برو و باز نگرد...

روزهاست از خودم مي پرسم

كه چرا هيچ نگفت

و منم بي هيچ سوالي رفتم

مدتي است مي روم گوشه پارك

گوشه خلوت و تنهاييمان

و به جاي خاليش مي نگرم

و همچنان آنشب را به خاطر دارم

برو و باز نگرد...

 

                                                 "همیشه بهار"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 0:27  توسط همیشه بهار | 
خدایا!

تنهايم تنهاي تنها ولي با تمام تنهايي چيزي دارم كه تو با تمام عظمتت از آن بي بهره اي و آن خدايي است كه من دارم و تو نداري.  "امام صادق (ع)" 

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 1:40  توسط همیشه بهار | 

صدایی مثل بازشدن یک در بود

بی شک اینبار هم اوست

ساکت و آرام است

وبا لبخندی جلو می آید

به خودم می گویم

باید این بار به خود قول دهم

که نگذارم برود

و از او قول بگیرم

که دگر تنها نرود

دفعه پیش که رفت

ساکت و آرام بود

انگار که سالها بود خواب بود

همه جا گریه و شیون

همه جا تیره و تار بود

و من با نگاهی پر ز خواهش به او می نگرم

بی شک او آنجاست

جلوی چشمانم

باز هم می خندد

و من باز هم به او می نگرم

و به قاب عکسی که دگر خیس شده

و صدایی رشته افکارم را میدهد بر باد

دیگر او هم نیست

به خودم می آیم

مثل اینکه این بار هم باز در رویایم ......

"همیشه بهار"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 1:56  توسط همیشه بهار | 

امروز روز تولدمه

اصلا نمی دونم چی بنویسم . فقط تو این مدت که وبلاگ نویسی رو شروع کردم . با چیزهای قشنگی برخورد کردم که فقط میشه تو وبلاگها پیداشوون کرد . صفا .. صمیمیت .. عشق .. پاکی .. و تلاش برای رضایت دوستانمون....خیلی چیزها یاد گرفتم که همه رو مدیون خوانندگان و دوستان وبلاگ نویسم هستم. خلاصه اینکه فهمیدم تنها چیزی که یک وبلاگ نویس رو خوشحال میکنه نظرات خوانندگانشه...

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 16:49  توسط همیشه بهار | 

آن شب که دلتنگ ماه جان سپردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 2:2  توسط همیشه بهار | 
      به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند                      سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:58  توسط همیشه بهار | 
تو رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

تو رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

تو رفتی و بعد از رفتنت حریم چشمهایم بروی جنسی از بلور باز شد.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:54  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 3:1  توسط همیشه بهار | 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم گرم خمودش در گلويم سخت بفشارد

بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ....

 "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:57  توسط همیشه بهار | 

عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي ديدم ازخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكديگر ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صدها جامه رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بي دادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده صد دانه ميكردم
عجب صبري خدادارد،اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا را گرد بي سامان هزار آن ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بيوفا معشوق را پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز تا به جايي ناز بر يك نارو گرديدخاري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم كه مي ديدم مشوش عارف وعامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد،چرا من جاي او باشم همين بهتر كه خود  جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من جاي او بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:52  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:40  توسط همیشه بهار | 

خداوندا اگر روزي تو از عرشت به زير آيي
لباس فقر را پوشي
غرورت را براي تكهاي نان به زير پاي نا مردان گذاري
زمين و آسمان را كفر ميگويي
اگر با مردم آميزي
شبانان در پي روزي ز پيشاني عرق ريزي
و شب آزرده و خسته
تهيدست و زبان بسته
تن خود را به دست خواب بسپاري
لبان تشنه را بر كاسه مسين قيراندود بگذاري
وقدري آن طرف تر
خانه هاي مرمرين بيني
و دستانت براي سكهاي در اين سو و آن سو در گذر باشد
به اميدي كه شايد رهگذاري از درونت با خبر باشد
زمين وآسمان را كفر ميگويي
اگر روزي بشر گردي
زحال ما با خبر گردي وبا چشمان خود نا مردميها را ببيني
پشيمان ميشوي از قصه خلقت از اين بودن
از اين بدعت
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نميگويي؟؟؟؟؟

"......"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:22  توسط همیشه بهار | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 17:15  توسط همیشه بهار | 

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت!

 


من به تو خنديدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی‌دانستی که باغبان باغچه‌ی همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده‌ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد
گريه‌ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان غرق اين پندارم:
«که چه می‌شد اگر باغچه‌ی خانه‌ی ما سيب نداشت؟؟!!!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 1:26  توسط همیشه بهار |